خدایی به نام بودیساتوا

خرید بک لینک


بهبهانهی زادروز معلمِ روشنترین دوشنبههای جهان

نامش را روی کدام کتاب دیده بودم؟ یادم نیست. اما نام و عکسش انقدر جدی بود که راستش کمی نگران بودم. از مهربانی و طنزِ درخشانش چیزی نمیدانستم. در اولین جلسهی کلاس آمد و من همچنان نگران بودم. کلاسها با هزینهی ناچیزی برگزار میشد. روزی که آمد گفت قصد دارد در کلاس فیلم ِآنلاین نشان بدهد. آن موقع -سیزده سالِ پیش- شاید چیزی از کتابهایش نخوانده بودم. چهره(آنوقتها سبیل داشت) و نام و عنوان ِکتابها هر سه باعث میشد فکر کنم هماهنگیِ این کلاس برایم سختتر از بقیهی کلاسهاست. برای نمایش فیلم تلاش کردیم بتوانیم ویدئو پروژکتور، پرده و اینترنت جور کنیم. در اولین جلسه اینترنت وصل نشد، در جلسهی دوم برق رفت، در جلسهی سوم ویدئوپروژکتور روشن نشد. معلمِ کلاسِ دوشنبه گفت «حکایت جهنمِ ایرونیاست». از همان شوخی جدیت ماجرا برایم کمتر شد. گاهی در فاصلهی دو کلاس در ایوانِ قشنگِ خانهی شاعران پای حرفش نشستم. یکسال بعد از خانهی شاعران رفتم و دوشنبهها به عنوانِ یکی از «بچهها» در کلاسش نشستم. باهم «قدرت اسطوره» را خواندیم. قدرت اسطوره و آن کلاس جهانِ فکری من را تغییر داد. اسطوره امکانی بود برای آشنایی با رؤیاها، آرزوها و ترسهای بشر، مواجهه با مرگ و فکرِ اینکه چگونه میتوان با دردها و تراژدیهای زندگی کنار آمد. شاید اگر او را نمیدیدم آدمِ دیگری میشدم. شاید همانجا یاد گرفتم«وجد خودم را دنبال کنم» و فهمیدم «مقصدِ واقعی همان سفر است» که هیچ چیز اهمیت چندانی ندارد جز «اینجا» و «اکنون» جز همین لحظهها و درکِ «تجربهی زنده بودن». بعدها بارها «قدرت اسطوره» را ورق زدم و به این سطرها و سطرهای دیگر رسیدم:«در تاریکترین لحظه نور فرا میرسد»، «عشق نوعی دیدار آسمانی بود، و به همین دلیل بر ازدواج برتری داشت»، «عشق در چارچوب آداب پذیرفتهشدهی زندگی در اجتماع نیست و به این دلیل است که تا به این حد سِری است. عشق با نظام اجتماعی کاری ندارد. نسبت به ازواج سازمانیافتهی اجتماعی، تجربهی روحی عالیتری است.»، «در زندگی بزرگترین جهنمی که میتوان شناخت جدا افتادن از کسی است که دوستش دارید.»، «عشق نقطهی سوزان زندگی است، و چون سراسر زندگی غمانگیز است، عشق نیز غمانگیز است. هر چه عشق نیرومندتر باشد، درد آن بیشتر است.»،«عشق خود نوعی درد است، دردِ حقیقتا زنده بودن.»

در ادامه «پرسشهای زندگی» را خواندیم. بعد «معنای زندگی» و بعد «اسطورههای موازی». وقتِ هر بحرانِ شخصی و اجتماعی خودم را به یکی از این کلاسها رساندم و پرسیدم:«اسطورهها چی میگن؟» و صدایش را شنیدم که: «اسطورهها از رستگاری در قعر هاویه خبر میدهند.» آخرین بار او را در پاییزِ ۹۸ دیدم. از پوینده حرف زد و بیتی از حافظ خواند: «این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است/ کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست» در نهایت هم گفت:«زندگی چیزی نیست که لب طاقچهی عادت از یاد من و تو برود»
ترجمههای او روان و خواندنی هستند. کتابهایش زمینههای مختلفی چون جامعهشناسی، نقد و ادبیات، اسطوره و معنای زندگی را در برمیگیرد. در مصاحبهای گفته که ترجمهی هر کدام از کتابها در پاسخ به سوالهای خودش بوده است.
در کنارِ اینها نوشتههای کوتاه فیسبوک و بعدها اینستاگرام هم بود. معلم دوشنبهها خستگیناپذیر و امیدوار از زندگی میگفت. با کلمههای ساده شورِ زندگی را منتشر میکرد. خیلی وقتها درست وقتِ تاریکی صفحهاش را باز میکردم تا ببینم او ماجرا را چطور دیده. بعد میخواندم و فکر میکردم:«روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.» خودش در گفتگویی همین را گفته: «ما از یک طرف مولانا را داریم که میگوید: «زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول» یک طرف دیگر حافظ را داریم که میگوید: «با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام/ نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش». ما در اسطوره خدایی داریم به نام بودیساتوا. او جاودانگی را رها میکند تا با انسانها زندگی کند و در غم انسانها شرکت داشته باشد و با انسانها همدردی کند. او جملهای دارد که میگوید در حرمانهای جهان با سرور شرکت کنید. او شاد زیستن را با انتخاب بیان میکند. نمیگوید که جهان اندوه ندارد یا نمیگوید اندوه نیست یا نمیگوید که در گرفتاری جهان شرکت نکنید اما میگوید با سرور در آنها شرکت کنید.»
کرونا که پیدا شد آدمهای دیگری شدیم. دوشنبهای در کار نبود. آن روزها کلاس برخطِ اسطوره و نظریه ادبی جایی بود برای همهی ما از همین خیابان اتقلاب در تهران تا ونکوور و شهر بزرگی در استرالیا. همانوقتها بود که خودم نشستم کتابهای نظریهادبیاش خواندم.
و عکس هم بود. روایتِ دیگری از زندگی. در خاطره درخت و آب، طبیعت و باز شورِ زندگی. از فکرِ شباهتِ حیرتانگیزِ درخت و اندامهای انسان دوباره به اسطورهها رسیده بود و پیوندِ میانِ درخت و انسان. با شوقی وصفناپذیر شروع به عکاسی کرد و به خاطره یا حافظه درخت رسید. مثل کودکی خلاق شکلهایی عجیب و غریب در درختها پیدا کرد. عکسهایش صدای درختها بودند. رنگهایی شاد و طرحهایی زیبا و عجیب که ردِ دنیای اسطورهها را در آنها میشد دید.
راستش دنیا آنقدر تاریک شده که دیگر نه کلاسی هست نه دوشنبهی روشنی نه برنامهی برخطی نه حتی همان چند کلمه و جمله در فضای مجازی. مدتهاست معلم دوشنبهها را در دنیای واقعی و فضای مجازی ندیدم. فکر کردم باید با همهی روشنیِ عمیقی که او به قلبم بخشیده شمعِ کوچکی برای تولدش روشن کنم. نوزدهم تیر ماه زادروز عباس مخبر معلمِ عزیز ِ اسطوره و زندگی است. صدای او را میشنوم که برایمان میخواند: «شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما/ بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد»، صدای او میآید که:«مهربان باش، چون هر کس را که میبینی درگیر نبردی دشوار است.»

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 15:53

صفحه بندی